شاعري كه كار نيست
خدايا مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مكشان

معرفي وبلاگ


شعر و نقد

فهرست اصلي

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي


آرشيو موضوعي

موضوعي ثبت نشده است


آرشيو ارسال ها

شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹


پيوند ها

مريم شوشتري


لوگوي دوستان

 

قالب با

 

 


تو بودي. مادرت هم بود. خواهراتم بودن.
 من كه اومدم، همه به من نگاه كردين. من به تو گفتم:
- باباتُ كشتن.
مادرت دودستي زد به سرش و غش كرد. شيون و ضجه همه بلند شد.
 تو اشكاتُ پاك كردي. اما هر چي پاك كردي، بازم صورتت پر از اشك بود. گفتي:
- كجا... كجا بود... بالاخره چي شده... بابا رُ كي كشت؟
گفتم:
- نزديكياي تهرون. توي كوه‌ها. يعني منم بودم، بابات با دوربين سياهه كه الانه گمش كرديم، نيگا كرد.
 داد منم نيگا كردم. اما عجب چاق بود، عينهو گاو.
بهش گفتم:
- ما كه نمي‌‌تونيم اينُ بزنيم.
بابات خوش‌حال بود. گفت: «بيا بريم بابا.»
من گفتم:
- خسرو خان، صلاح نيست. اين‌جا نمي‌شه. مي‌افتيم تو هچل.
راستش خيلي ترسيده بودم. حقم داشتم. با اون سر و صدائي كه بابات
 راه انداخته بود و اون تابلوها و سيم‌خاردارا، از ترس لرزم گرفته بود. گفت:
- مرد نبايد بترسه. اگه دلت هواي كباب دل و جيگر قوچ كرده، بيا بريم.
گفتم:
- خسرو، اگه نشد چي؟
گفت: «نشد كه نشد. همه كارا كه نبايد بشه.
 آدم بايد بره، اگه به مقصد رسيد كه رسيد. اگه نرسيد نفر بعدي مي‌رسه.»
دل تو دلم گذاشت. پاي تپه اول كه نشسته بودم، جاي پوتين هم ديده مي‌شد. خيلي زياد. گفتم:
- خسرو خان، من از گوشت شكار گذشتم. بيا بريم.
 همون نون و پنير مي‌ارزه به اين‌همه گرفتاري كه مي‌خواد بياد سرمون.
گفت: «بيا بريم مرد. آخه بايد معلوم بشه كه وجود داري و هستي. بايد همه بدونن كه يه نفر آدم زنده هم وجود داره. اگه خسته شدي، يه حرفي. اما توي دل مرد نبايد ترس و لرز باشه.»
ديگه حسابي خجالت كشيدم و جلوي بابات خودي نشون دادم و جلو افتادم.
مادرت ديگه دودستي نمي‌‌زد تو سرش و نفرين نمي‌كرد.
 غش كرده بود و افتاده بود رو متكاها. تو به من گفتي:
- بيا تو، كمك كن.
من اومدم توي اتاق، مادرتُ خوابونديم رو زمين. تو يه كاسه آب پاشيدي رو صورتش،
 مادرت چشمشُ وا كرد و دوباره گريه‌زاري شروع شد.
 تو هنوز بيست سالت نشده بود. هنوز جوون بودي. گفتي:
- بريم اتاق بالا.
رفتيم بالا. توي پله‌ها تو گفتي:
- بعدش چي شد.
گفتم:
- بابات از كوه رفت بالا. دوربين و تفنگشُ انداخت گردنش، از كوه بالا رفت
. من از تنگه رفتم. سه- چهار ساعتي نگذشته بود.
انگار بابات يه دسته قوچ لب چشمه ديده بود. منم ديدم‌شون.
 من از سايه‌اش فهميدم كه بابات تفنگشُ قراول رفته بود.
 صداي تير كه بلند شد، من خيال كردم بابات زده، اما قوچ‌ها در رفتن.
 صداي ناله بابات بلند شد، گفت آخ. بعد صداي حرف چند نفرُ شنيدم.
هنوز سرمُ بلند نكرده بودم كه بابات از لبه تيغ كوه مثل يه تيكه گوشت افتاد پائين.
 جلو پاي من افتاد. وقتي افتاد، چشمشُ وا كرد، به من نيگا كرد و
به زحمت گفت "حميد، منُ كشتن. اما به رفاقت‌مون قسمت مي‌دم
به پسرم بگو همين تفنگُ برداره بياد همين‌جا شكار." تفنگش سالم بود.
 خط بهش نيفتاده بود. بابات ديگه حرفي نزد، مُرد.
تفنگُ ورداشتم، گذاشتم زير سايه كوه. نعش بابات جلوم بود.
چي‌كار مي‌تونستم بكنم. فقط گريه مي‌‌كردم. هنوز حالم روبه‌راه نشده بود.
  نشسته بودم كه ديدم اين‌ور تنم سوخت و صداي گوله پيچيد تو گوشم.
 ديگه هيچي نفهميدم. وقتي به‌هوش اومدم، خودمُ رو تخت مريض‌خونه ديدم.
 يك‌ماه و نيم كشيد تا اومدم بيرون، آخه گوله بدجوري كتفمُ برده بود.
وقتي‌كه آزاد شدم، ازم امضا گرفتن. اول نمي‌خواستم امضا كنم.
 اما دست خودم نبود و تعهدنامه رُ امضا كردم. خيلي دلم مي‌خواست كه نمي‌كردم.
 ولي آخرش كردم. ديدم اگه بخوام جلوشون وايستم، حريف نمي‌شم.
غير از اين واسه بابات هنوز گريه در گلوم بود.
 غصه تفنگ هنوز از سرم نپريده بود. تا چند وقت داشتم دوا درمون مي‌كردم.
وقتي بهت گفتم باباتُ اين‌جوري كشتن، تو گفتي:
- شكايت مي‌كنم، پدرشونُ درمي‌يارم.
گفتم:
- از كي شكايت مي‌كني؟ از خودشون به خودشون؟ فايده نداره.
اما كردي. به همه جا نوشتي. اما چي شد؟ تو اون‌جائي و من اين‌جا.
 يه دفعه بهت گفتم كه نكن، گور باباشون.
بابات كه زنده نمي‌شه. اين شكايتا هم كه كاري از پيش نمي‌برن.
وقتي من خونه رُ فروختم و اومدم خونه شما، يعني خودتون خواسته بودين.
 يك هفته بعد از اومدن من بود كه اومده بودي خونه ما، دخترم درُ برات وا كرده بود.
 من نبودم. تو توي اتاق بالا نشسته بودي كه من اومدم.
 تو توي يه عالم ديگه‌ئي بودي. سرسنگين و آشفته بودي. گفتي:
- حميد آقا، ما فقط شما رُ داريم. هر چي باشه فقط شما با اون خدا بيامرز مثل دو تا داداش بودين
. مادرم گفته به شما بگم كه يا خونه ما رُ بفروشين، يا خونه خودتونُ.
 پولشُ سرمايه كنين، يه خرجي در بياد همه با هم بخوريم. زندگي‌مون يكي بشه.
من اول فكر كردم شايد نتونم .
 اما غيرتم قبول نكرد. آخه تو اون موقع دانش‌گاه مي‌رفتي. گفتم:
- من كه حرفي ندارم.
من از خدا مي‌خوام. هنوز دستم زير سنگه. همين روزا اين كارُ مي‌كنيم.
يك ماه به عيد مونده بود كه خونه خودمُ فروختم، اومديم خونه شما.
 گفتم من كه پسر ندارم براش خونه زندگي بذارم. چهار تا دختر دارم كه
 مي‌رن خونه شوهر. ديدي كه غير اولي همه رفتن.
كجا رفتن؟ وقتي نه پدر بود و نه مادر، ديگه چي مي‌شه؟ اسباب‌كشي كردم.
 با يك تاكسي‌بار كوچيك. چيزي كه نداشتيم. چنا تا تيكه خرت و پرت.
 اما هيچ تو اين فكرا نبوديم كه بيان دنبالم. اومدن.
 يه نصفه‌شبي اومدن و پابرهنه منُ از خونه كشيدن بيرون و بردن.
 خودت كه بودي و ديدي حتا لباسمُ نذاشتن بپوشم. خواب‌آلو بودم.
 رئيس‌شون گفت: «مرديكه پدرسوخته، رفيقتُ كشتي.
 يك مأمور دولتُ هم در حال انجام وظيفه نابود كردي و مي‌خواي خونه زندگي يتيماي رفيقتُ صاحاب بشي؟»
بعد به مأمورا نيگاه كرد و گفت: «ببرينش پدرسوخته رُ.»
چه كاري از دستم ساخته بود؟ هيچي. سه ماه از مدت زندونيم گذشته بود.
 تو هميشه مي‌اومدي و سركشي مي‌كردي. وقتي ياد اون موقع‌ها مي‌افتادم
كه با بابات مي‌رفتيم شكار و با هم بوديم، بغض گلومُ مي‌گرفت.
دلم واسه همه‌تون تنگ مي‌شد. خب باز خوب بود اين آخر سري من يه ماشين
 خريده بودم و كار مي‌كردم. يه چيزي درمي‌آوردم، همه با هم مي‌خورديم.
تو هم دانش‌گاه مي‌رفتي. اما ديدي چه بلائي سرمون اومد؟ خودت باعث شدي.
 گفتم كه شكايت نكن. كردي. گفتم نرو شكار، رفتي. اما به جاي شكار،
 مي‌دوني چي زدي؟ نفهميدن كار تو بوده. منُ گرفتن.
منم زير بار نرفتم، اما تو رُ لو ندادم. بعد از يه مدت كه از زندونيم گذشته بود،
 دادگاهي شدم. توي جلسه دادگاه تو دختر بزرگمُ كه حالا زنت شده، آورده بودي.
 ديدين كه برام ابد بريدن. خودمم نفهميدم از كجا خوردم.
اما يادم نمي‌ره قبل از اين‌كه من و بابات دنبال قوچ، همون قوچ چاقه بريم،
من با مشت زده بودم تو ي دماغ يه ژاندارم و قنداق تفنگشُ از كمر شيكسته بودم. آخه بابات شيرم كرده بود.
اون اواخر تو دانش‌گاهت تموم شده بود. گاه‌گداري دست بچه‌ها رُ مي‌گرفتي و مي‌آوردي اين‌جا ملاقاتي.
 منم خوش‌حال مي‌شدم. تا اين‌كه دوباره رفته بودي شكار. جواز نداشتي.
 با هفت‌تير كمري رفته بودي. همون جائي كه بابات مُرد.
من بهت گفته بودم كه بري، ولي چرا تنها؟ نشسته بودي سر قبر بابات كه سايه يك آدم ديده بودي.
 تو از همون زير سايه، نشون گرفته بودي و يارو رُ انداخته بودي.
وقتي صداي تير بلند شده بود، ريخته بودن كه تو رُ بگيرن، تو يكي ديگه رُ هم زده بودي
و دست راست خودت گوله ورداشته بود و افتاده بودي.
 بعد از بيمارستان يك‌راست آوردنت زندون.
 به مادرت گفتم كه ماشينُ فروخت و آن‌قدر حق حساب داد تا من و تو رُ انداختن توي يك بند.
 اول كه اومدي، نشناختمت. تمام تنت كبود بود و صورتت انگاري باد افتاده بود.
چشم چپت آسيب ديده بود و زبونت لكنت داشت. با اون فحش‌هائي كه داده بودي،
شكنجه‌ات داده بودند و برات ابد بريده بودن. نمي‌دونستم چطور شد كه حكم اعدامتُ لغو كردند.
تو روي ديوار همين‌جا نقاشي مي‌كردي و عكس شكار مي‌كشيدي.
يه جوري بودي. روي تخت مي‌افتادي و با دستت نشونه مي‌گرفتي و شكار مي‌زدي.
يك‌بار عكس باباتُ كشيدي كه دستشُ دراز كرده بود كه پاي يه شكارُ بگيره،
اما دستش نمي‌‌رسيد. داشت به تو نگاه مي‌كرد و مي‌خنديد. انگاري ازت رضايت داشت. يك‌بار گفتي:
- اگه بابام زنده بود، ما با هم ديگه بهترين شكارچياي دنيا بوديم.
اما نمي‌دونم واسه چي به من گفتي:
- هر وقت آزاد شدي برو شكار.
آخه تو كه مي‌دونستي من ديگه تفنگ ندارم. 

 

شكار از عباس معروفي

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۴ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۲۷:۲۲ | آرشيو نظرات (7)

خودش و به كوچه ي علي چپ ميزنه،هههه ....داره زير چشمي من و ميپاد.
ميخواد مثلاً بگه تو رو نگا نميكنم ،...هي اون طرف و نيگا ميكنه.
هه...!!!فكر كرده...منم خودم و به اون راه ميزنم...
چه لباس قشنگيم پوشيده؛صورتي...!
حتما فهميده من رنگ صورتي رو دوس دارم
.......وا...چرا همچين ميكنه؟
دستش و رو لباش ميذاره و بوسه اي حواله ي اون سمت ميكنه...
بلند شدم و جلو تر رفتم.
پسر همسايه كفتر هاش و پر ميداد
اون كه رنگ صورتي دوس نداره!؟...

 

به دوستان عزيز مرتضي ميكائيلي و مسعود غلامي
اين اولين مينيمال منه///سرباز بودم

14خرداد
1387

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۲ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۲۴:۳۹ | آرشيو نظرات (3)

يه روزي آسمون شهر، جاده ي آسفالته ميشه
تموم كوچه هاي شب، پر خم و پر چاله ميشه

ستاره ها صف ميكشن ،پشت چهارراه سحر
تو آسمون پر ميشه از، بوق و چراغاي خطر

ترافيك ستاره ها ،تصادف خورشيد و ماه
جريمه ي سرعت نور،سوت كلاغا راه به راه

دنباله هاشو ميچينن ؛ستاره ي دنباله دار
ممنوعه تو خيابوناش،دنباله و اضافه بار

ابرا تو ميدون بهار،گريه هاشون گل ميكنه
يكي مياد كهكشون و زيرگذر و پل ميكنه

خونه تو اون حواليا، قسطيه و اجاره اي
فقط يه تيكه آسمون، قسمت هر ستاره اي

 

 
 
 
 

بگذريم كي بود كه توي ذهنم شكل گرفت ،اين اواخر بود
با دوستاني كه از هم سرشار ميشدم
از ايده هايي كه شكل ميگرفت ميگفتيم
اما دست بر قضا! همه از هم جدا افتاديم...

به مردم دنيايي كه واقعيتش را خواهند ديد!!!!!!!!!
 
 

سعيد تيموري
13/8/87
تهران

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۵:۲۰ | آرشيو نظرات (9)

پرده ي اول:صبح زود
اشكهائي نبايد جاري باشد،بسم الله ميگويم و ميروم
پرده ي دوم:پادگان؛صبحگاه
به پايداري نظام مقدس ...فكر ميكنم چه اتفاقي قرار است كه بيافتد...فحش ميدهد...
دژبان دستم را ميگيرد و ميگويد:......نگاهش ميكنم ،براي خودم ميگويد،بريم
بازداشتگاه زياد هم جاي بدي نيست...جدي جدي تو هم اينجائي؟تف ميكنم...اه
 
پرده ي سوم:سرهنگ...قضائي
ميدوني بي احترامي به پرچم چند روز بازداشت و عواقب داره ...
پسرك سري تكان ميدهد؛نه...پسرك ميخندد ؛نگاهش ميكنم...
تعهد بده!!!تعهد؟؟؟چرا ؟محضه...بي ادب...
پوزخند ميزنم ؛پسرك حرص ميخورد...خاك عالم...
نميدونم بابت چي اما من تعهد نميدم.
چي؟ميزند توي گوش نفر بغل دستي من
تو...من بودم من گفت...م ...
پسر بغض ميكند...من نبودم...سري تكان ميدهد مردك زبون...چي گفتي؟سيگار هم ميكشي؟
نه به خدا!!تو چي آره؟..آره
پرده ي چهارم:زن جوان كنار خيابان؟
بي ادب...زهر مار...بي شور
هي دافي..سك.......
آقا شهرك...نه...كنار من مي ايستد
_:خانم هر جا بري...سري تكان ميدهد...بز
دارم از گرما هلاك ميشم...نگاهش ميكنم
ميخندد...خوب دقت ميكنم... الاغي ...داد ميزند :منم كه ،شهره ي شهرم...!!!
پرده ي پنجم:پارك...
آقا به خدا من اومدم تفريحات...سالم؟به جون مامانم اينا...
تو چي ميخواي؟اومدم تظاهرات؟...هوم؟
اومدم...ديوونه ست ولش كنيد...اون دختره مشكوكه گير بده ...بدو
ما آزادي ميخوايم يالا...يالا يالا
شروع ميكنم به دويدن ...ناخود آگاه ...همه فرار ميكنند...مي ايستم... ..  
 كوچه خلوته...عجب...پسره ميگه عزيزم خوب شد تو رو با اين تفكر آزادي طلبانت پيدا كردم..ماچ...
آزاد...؟؟؟؟
پرده ي آخر :چي شد؟؟؟؟
دو روز بازداشت،پنج روز بادينده ورامين،آزادي ...ماچ...
......
ففففففففففررررررررريييييااااادددددددددددد.............
واقعا....
تهران آخرآخر خرداد87

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۲۸:۱۱ | آرشيو نظرات (15)

از دريا برمي گردي...

دهانت بوي ماسه ميدهد

و جفتي ماهي روي لبت...

دلت براي دريا شور ميزند

و ماهي هاي خليج

كه تنشان را آفتاب ميسوزاند...

 

از دريا كه بر ميگردي...

باغ انتظار دارد كه نوازشش كني...

پدر، هر روز

به سر شماري درختان ميرود

و ميوه هاي زخم خورده ي سرك كشيده

از سيم خاردار...

 

پدر ؛براي هر قفس

پرنده ميسازد...
 
 

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۴ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۵۲:۲۱ | آرشيو نظرات (7)

مجال
بيرحمانه اندك بود
و واقعه
سخت
نامنتظر
 
از بهار حظ تماشايي نچيديدم
 كه
قفس
باغ را پژمرده ميكند...
 
ده سال است كه ما دوره ميكنيم
شب را
و روز را
هنوز را...
 
دهمين سالگرد فوت احمد شاملو...
 
 
 
 

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۴۸:۳۰ | آرشيو نظرات (1)

پيله كرده

كرمي كه توي دلم افتاده...

ميترسم...

پروانه شود

هوايي گلها كندم....

 

چند وقت پيش هم

فسيل بچه دايناسوري را

توي مغزم

پيدا كردم...

كه سر از تخم در نياورده

به انقراض...

مبتلا شده بود....
 
 
 
 
سعيد تيموري

 

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۳۰ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۲۰:۵۳ | آرشيو نظرات (4)

به استاد عزيزم...محمدرضا احمدي

و فرشته اي بر دوش راستش

 

دلم كلاغي شد

 

دهانم بوي قار قار گرفت

 

صدايت مي زنم

 

اما...اين روزها

 

چنارها اداي كلاغ در مي آورند

 

و گنجشكها

 

سمفوني قار قار را

 

از پشت بلند گو هاي مسجد محله

 

پخش مي كنند...

 

اصلا خدا...كلاغ را

 

             به خاطر تو آفريده

 

اين ها را گفتم

 

           كه بگويم

 

به كلاغ حسوديم مي شود...

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۲۵ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۴۷:۰۸ | آرشيو نظرات (3)

سلام....
 
و شعر باز هم...
 
 
قيصر امين پور ميگه....
گفت احوالت چطور است
گفتمش عالي
مثل حال گل
حال گل در دست چنگيز مغول
 
 
سعيد تيموري هستم...
و آنقدر هستم و هستم كه ...
لج ميكند دلم هميشه و ...
 
دوستون دارم...
 
 
 
اين آدرس وبلاگ اصلي منه...
 

نوشته شده توسط سعيد تيموري | ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۴۳:۴۶ | آرشيو نظرات (8)

[ ۱ ]